چه می‌شد اگر اینک آخرین شب جهان می‌بود؟ «جان دان»
تعاریفی که تاکنون از واژه‌های مدرن و مدرنیته ارائه شده است آن قدر فراوان، متنوع و یا حتی با هم در تضادند که اگر بگوییم این واژه‌های بسیار رایج علوم اجتماعی، تاریخ نگاری و فلسفه‌ی امروز یکی از مبهم‌ترین اصطلاح‌ها نیز به شمار می‌آید، نکته‌ی تازه‌ای مطرح نکرده‌ایم. تاکنون هیچ کس نتوانسته است، تعریفی کامل، قطعی و نهایی از واژه‌ی "مدرن" و مفاهیمی چون «مدرنیته» « مدرنیزاسیون» و «پسامدرن» که همراه با آن مطرح می‌شود ارائه کند. به نظر می‌رسد که حتی یک تعریف بر اساس اشتراک‌های تعاریف موجود از مدرنیته نیز ممکن نباشد، اما اکثر آن‌ها در مورد این مفهوم بیانگر این نکته‌اند که: وضعیت قبلی امور به پایان خود نزدیک شده‌اند.
واژه‌ی " مدرن" به طور پراکنده و منفرد از قرن پانزدهم به این سو مورد استفاده قرار گرفت، اما در قرن هفدهم به بعد به صورت حرفه‌ای وارد عرصه‌ی منازعات روشنفکری اروپای غربی شد. وجه بارز و آشکار معنایی آن چیزی معادل «رایج»، «تازه» و یا «چیزی دارای خواستگاه معاصر بودن» است، لیکن زمینه‌ی ظهور و شهرت روز افزون آن بیانگر معنایی وسیع‌تر و عمیق‌تر از معنای بارز و آشکار آن است، حالتی یا چیزی دال بر «ضرورت خاستگاه معاصر بودن» و یا «به تازگی خلق شدن» که ناگهان به صورت موضوعی گسترده و عمیق مورد توجه شدید روشنفکران در آمد، تا آن‌جایی که اهمیت و اعتبار بدیهی و همه جانبه پیدا کرد. ایده‌ی مدرن درست از لحظه‌‌ی ورود پیروزمندانه و با شکوهش به عرصه‌ی گفتمان عمومی، درصدد قالب‌ریزی مجدد و طرح پدیده‌ی «کهن» به مثابه جریانی مهجور، منسوخ، بی‌فایده و از دور خارج شده بر آمد، جریانی که به حق در آستانه‌ی نسیان قرار گرفته بود و می‌بایست جای خود را به پدیده‌ای تازه و جدید بسپارد. ایده‌ی مدرن در قرن هفدهم به صورت مفهومی پر شور به عنوان کانون جدال و ستیزه در جریان مشهور «نبرد باستانیان و مدرن‌ها»Quarrel of ancieots and moderns که تقریباً به مدت یک قرن در فرانسه و انگلستان به درازا کشید، سر بر آورد که در این میان هنر و ادبیات به عنوان نخستین عرصه‌های مبارزه و میدان تاخت و تاز باستانیان و مدرن‌ها در آمدند. معتقدان و حامیان دیدگاه‌های سنتی در واقع تکامل باستانیان از مفهومی که در نظر مدرن‌ها وجود داشت با تحقیر، توهین و تمسخر همراه بودند. «شارل پرو»Sharles perrauit و «برنارد دو فونتله» Bernard defonteoelleاز جمله سرسخت‌ترین حامیان مدرن به شمار می‌رفتند و دیدگاه‌ها و نقطه نظرات
شجاعانه‌ای ابراز می‌کردند، و مایه‌ی اعتماد و اطمینان آنان عبارت بود از نخست، این عقیده که: در عرصه‌ی علم و دیگر عرصه‌های آفرینش معنوی، نو به مراتب بهتر (حقیقتی‌تر، مفید‌تر و زیبا‌تر) از کهنه است. دوم این که توانمندی، استعداد، ظرفیت قوه‌ی ابتکار و مهارت بشر نامحدود است و بالاخره این که تاریخ بشر همواره گام‌های بی‌وقفه‌ای رو به پیش دارد. به هر حال منازعه میان باستانیان و مدرن‌ها هرگز به طور قطعی و به گونه‌ای که مورد رضایت خاطر همه باشد فیصله پیدا نکرد.
همان طور که در آغاز اشاره کردیم، نزاع‌هایی بر سر مفهوم واژ‌ه‌ی مدرنیته وجود دارد که کار را به مراتب دشوار می‌کند. بسیاری از تاریخ نگاران هنگامی که از روزگار مدرن یاد می‌کنند فاصله‌ی میان انقلاب کبیر فرانسه و رنسانس را در نظر دارند، اما کسانی هم هستند که آغاز صنعتی شدن جوامع اروپایی، پیدایش و تولید سرمایه داری و تعمیم تولید کالا‌یی را آغاز مدرنیته می‌نامند. از سوی دیگر نویسندگانی، حد نهایی مدرنیته را میانه‌ی سده بیستم و حتی «امروز» می‌شناسند. در این جا دشواری چندان بر سر دوره بندی تاریخی آن نیست، بل نکته مرکزی، شناخت مشخصه‌های اصلی مدرنیته است. بسیاری بر این باورند که مدرنیته یعنی پیروزی روزگار خرد انسانی بر باور‌های سنتی، رشد اندیشه‌‌ی علمی و خردباوری، افزون شدن دیدگاه فلسفی نقادانه - که به قول مارتین هایدگر: شجاعت عظیمی می‌طلبد پرسش از روزگار نو - شکل‌گیری قوانین مبادله‌ی کالا. پس به این اعتبار، مدرنیته مجموعه‌ای است فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فلسفی که از حدود سده پانزدهم به بعد ادامه یافته است. این سان جاذبه‌ی مدرنیته که با دستاورد‌های مادی و فرهنگی‌اش شناخته می‌شود به نگرشی همخوان با آن چه فیلسوفان رنسانس آموزش می‌داده‌اند منجر می‌شود. انسان با طبیعت یکی می‌شود، و جهان و تاریخ انسانی با دنیای متعالی همنوا می‌شود و بعد هر گونه نیروی معنوی بیرون ساحت خرد آدمی نخست بی‌اعتبار می‌شود، تا بعد یکسره، مورد انکار قرار گیرد. پس در این جا برداشتی از مدرنیته که از آن یاد کردم، مدرنیته را با تمدن نو که " انسان محور" است یکی می‌پندارد و آن را الگویی و یا نمونه‌ای می‌سازد. تمدنی که در دل زندگی اجتماعی اروپایی شکل گرفت و فرهنگی پدید آورد که ادعای جهان شمولی دارد. پس به یک معنا این جا مدرنیته چون یک ایدئولوژی مطرح می‌شود؛ منادیان و پیش آهنگان رنسانس، چون رابله و مونتنی، بیش و کم در تقابل با تقدس نیروهای متعالی و به سود انسان خاکی، از ضرورت خرد باوری و درک اعتبار قوانین زندگی زمینی یاد می‌کردند و نسبت به سنت‌ها، نهاد‌ها و نیروهای کهنه انتقاد داشتند. در واقع مدرنیته یعنی باور به کار کرد همه جانبه و ضرورت اندیشه‌ی‌ انتقادی، و ویران‌سازی رادیکال آن چه در گوهر خود وابسته است به سنت‌های کهنه، نوخواه و امروزگی، مدام تازه شدن و خود را نفی کردن و به قلمرو تازگی‌ها گام نهادن است که بیشتر اندیشمندان امروز وقتی از مدرنیته یاد می‌کنند همین معنا را در نظر دارند. مدرنیته طبیعت را به قوانین طبیعت تبدیل کرد یعنی آن را چیزی دانست «قابل شناخت که هر چه هم این شناخت دشوار باشد سرانجام ممکن است». در هر صورت مدرنیته و مدرن را در بهترین وجه می‌توان عصری توصیف کرد که ویژگی‌ شاخص آن تحولات دائمی و گامی تازه به سمت گسترش و تکامل انسان است

 

   منبع: http://www.nasirboushehr.com